+ به تو می اندیشم

همه می پرسند:

چیست در زمزمه ی این جرعه ی آب؟

چیست در همهمه ی دلکش مرگ؟

چیست در بازی ان ابر سپید روی این آبی آرام بلند 

که تو را می برد این گونه به ژرفای خیال؟

چیست در خلوت خاموش کبوتر ها؟

چیست در کوشش بی حاصل  موج؟

چیست در خنده ی جام؟

که تو چندین ساعت ، مات و مبهوت به آن می نگری!؟ 

نه به ابر

نه به آب

نه به برگ

نه به این آبی آرام بلند

نه به این خلوت خاموش کبوترها

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام

من به این جمله نمی اندیشم    

به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی

تک و تنها به تو می اندیشم

همه وقت

همه جا

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

تو بدان این را ، تنها تو بدان

تو بیا

تو بمان با من، تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب

من فدای تو به جای همه گلها تو بخند

اینک این من که به پای تو در افتادم باز

ریسمانی کن از آن موی دراز

تو بگیر

تو ببند 

تو بخواه

پاسخ چلچله ها را تو بگو

قصه ی ابر هوا را تو بخوان

تو بمان با من تنها تو بمان. 

در دل ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقیست

.آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش

نویسنده : pegah ; ساعت ٦:۳٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ بی‌ نگاه

 

بی‌ نگاه به انگشتان لرزانم مینگرم غافل از اه جان سوز آن سرو خاموش

چه می‌کنم در میان این انبوه سرگردان

سوالی که از نگاهم سرد تر است و جوابی‌ نیز برایش نیست مگر قبول سرنوشتی تلخ یا شاید حتئ شیرین

میچشم زندگی‌ را بی‌ گرما با نفس های تنگ

در انتظار لحظه بیداری

و سکوت جان کاه نگاهت که از هر مرگی سنگین تر است

نشانی‌ از خود ندارم چه که خودی بر جا نیست

زندگی‌ جاریست و من میخوانم بر سر شاخه‌ای خیال در انتظار اندوه بی‌ پایان ام

نویسنده : pegah ; ساعت ٦:۱٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

rain is love
وای باران بارن!!
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست
ای عزیز من بی تو چه سخت است
که من جز کلمات چاره ای دارم هر چند عزیزی چون تو دارم
و غمی ندارم پس با تو بودن را با نگارش چهره ات به هم امیخته
و به تو از تو مینویسم:
با تو همه رنگهای این سرزمین را اشنا میبینم
با تو اهوان این صحرا همبازی منند
با تو کوهها هامیان وفادار خاندان منند
با تو من با بهار میرویم
با تو من عشق را شوق را زندگی را و مهربانی پاک خداوند را مینوشم
با تو من در غربت این صحرا
در سکوت این اسمان و در تنهایی
این بی کسی غرق شور و شوقم
با تو درختان برادران و گل ها خواهران منند
با تو من در عطر یاسها پخش میشوم با تو
.............


. apple
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خک
و تو رفتی و هنوز سالهاست
که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد
آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت !






These are the moments time is racing slow it down.


نویسنده : pegah ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ بزرگي و ارزش عشق

 روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها در كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند

خوشبختي. پولداري. عشق. دانائي. صبر.غم. ترس.......هر كدام به روش خويش مي زيستند .تا

اينكه يك روز دانائي به همه گفت: هر چه زودتر اين جزيره را ترك كنيد زيرا به زودي آب اين

جزيره را خواهد گرفت اگر بمانيد غرق مي شويد.

تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از انبارهاي خانه هاي خود بيرون آوردند وتعميرش

كردند.
همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شدوهوا به قدري خراب شد كه همه به سرعت سوار قايقها

شدندوپارو زنان جزيره را ترك كردند.
در اين ميان عشق هم سوار قايقش بود اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شد

كه همگي به كنار جزيره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودندو نمي گذاشتند كه او سوار بر

قايقش شود.

عشق به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانات و وحشت زنداني شده سپرد.

آنها همگي سوار شدند و ديگر جائي براي عشق نماند.!!!!!!!!!

قايق رفت و عشق تنها در جزيره ماند. جزيره هر لحظه بيشتر به زير! آب ميرفت و عشق تا زير

گردن در آب فرو رفته بود.

او نمي ترسيد زيرا ترس جزيره را ترك كرده بود. فرياد زد و از همه احساسها كمك خواست.

اول كسي جوابش را نداد. در همان نزديكي قايق ثروتمندي را ديد و گفت:ثروتمندي عزيز به من

كمك كن.
ثروتمندي گفت: متاسفم قايقم پر از پول و شمش و طلاست و جائي براي تو نيست.

عشق رو به (غرور) كرد وگفت: مرا نجات مي دهي؟

غرور پاسخ داد: هرگز تو خيسي و مرا خيس ميكني.

عشق رو به غم كرد و گفت: اي دوست عزيز مرا نجات بده

اما غم گفت: متاسفم دوست خوبم من به قدري غمگينم كه ياراي كمك به تو را ندارم بلكه خودم

احتياج به كمك دارم.

در اين حين خوشگذراني وبيكاري از كنار عشق گذشتند ولي عشق هرگز از آنها كمك نخواست.

از دور شهوت را ديد و به او گفت: آيا به من كمك ميكني؟ شهوت پاسخ داد البته كه نه!!!!!

سالها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميري يادت هست هميشه مرا تحقير مي كردي همه مي گفتند

تو از من برتري ، از مرگت خوشحال خواهم شد

عشق كه نمي توانست نا اميد باشد رو به سوي خداوند كردو گفت :خدايا مرا نجات بده

ناگهان صدائي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد نگران ن! باش تو را نجات خواهم داد.

عشق به قدري آب خورده بود كه نتوانست خود را روي آب نگه دارد و بيهوش شد.

عشق

پس از به هوش آمدن خود را در قايق دانائي يافت

آفتاب در آسمان پديدارمي شد و دريا آرامتر شده بود. جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم آب

بيرون مي آمد
و تمام احساسها امتحانشان را پس داده بودند

عشق برخواست به دانائي سلام كرد واز او تشكر كرد

دانائي پاسخ سلامش را داد وگفت: من شجاعتش را نداشتم كه به نجات تو بيايم شجاعت هم كه

قايقش از من دور بود نمي توانست براي نجات تو بيايد

تعجب مي كنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حيوانات و وحشت رفتي؟

هميشه ميدانستم درون تو نيروئي هست كه در هيچ كدام از ما نيست. تو لايق فرماندهي تمام

احساسها هستي.
عشق تشكر كرد و گفت: بايد بقيه را هم پيدا كنيم و به سمت جزيره برويم ولي قبل از رفتن

مي خواهم بدانم كه چه كسي مرا نجات داد؟؟
دانائي گفت كه او زمان بود.

عشق با تعجب گفت: زمان؟؟!!!!!

دانائي لبخندي زد وپاسخ داد: بله چون اين فقط زمان است كه مي تواند بزرگي و ارزش عشق را درك كند.

 

 


 

اگر از پايان گرفتن غم هايت
نا اميد شده اي

به خاطر بياور که.....

زيباترين صبحي که تا به حال

تجربه کرده اي

مديون صبرت

در برابر سياهترين شبي هستي

که هيچ دليلي براي تمام شدن نمي ديد!


 
نویسنده : pegah ; ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۸ آذر ،۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ پرواز را به خاطر بسپار !

به ايوان ميروم و انگشتانم را

   بر پوست كشيده ي شب مي كشم

    چراغهاي رابطه تاريكند

    كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد

    كسي مرا به مهماني گنجشكها نخواهد برد

     پرنده مردني ست ، پرواز را به خاطر بسپار!!!

                    

               


          

اگه كسي ديونه ات بود عاشقش باش

اگه عاشقته دوسش داشته باش

اگه دوستت داشته باشه بهش علاقه نشون بده

اگه بهت علاقه نشون داد ، فقط بهش يه لبخند بزن

اينطوري وقتي هميشه ازش يه پله عقب تر باشي

اگه يه وقتي خسته شد و يه پله ازت عقب موند تازه ميشيد مثل هم

     

از خدا ،  فقط خدا را بخواهیم

Image by FlamingText.com

        

                                                        

                             

نویسنده : pegah ; ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ اشتباه فرشتگان

درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود .

پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟

 از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و...

حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند.

 

 

 

 خوشبخت ترين فرد كسي است كه بيش از همه سعي كند ديگران را خوشبخت سازد.. اشو زرتشت

                                       Myspace GlitterMyspace GlitterMyspace GlitterMyspace GlitterMyspace Glitter

نویسنده : pegah ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ تقديم به پگاه عزيز... خيلی دوست دارم

به نام تنها نوازنده گیتار عشق

 امروز روز تولد توست روز از تو گفتن و برای تو نوشتن، قلمی توانا و هنری بیتا میخواهد که من فاقد انم. تو بزرگتر از آنی که قلم شکسته چون منی، یارای صعود به بارگاه آسمانی ات را داشته باشد و فخر خاکساری در گاهت رفیعتر از آن است که بتوانم از لذت اغوایش دل بکنم. چه کنم که بضاعت بیان حق شناسی سزاوارت را ندارم.

    اندیشه قاصرم و قلمم نا توانتر از آنی است که بتواند فرشته ای چون تویی را بستاید یا به ادای تکلیف چشمه ای از دریای حق والای مقامت بشاید . چه کنم که توشه ای بیش از این در چنته ندارم . پس سخاوتمندانه همین دلواژه های سترون و نارسم را بپذیر و همای سعادت ستایشت را بر شانه های لرزانم بنشان.

      اصلاً چگونه بدون الهه هستی بخش وجود تو باید دل باخت، دلدار بود، آیین مهرورزی آموخت، رسم پاکبازی فرا گرفت ، رفیق توفیق شد، صبوری پیشه کرد، قناعت ورزید ، گوهر حیا را باور کرد .

      سلطان قلبم ، تنها نه بخاطر همه خوبیهایت ، نه به خاطر لالایی های دلنوازت، نه بخاطر سرشت مهرآگینی ات ، نه بخاطر سر سبزی قلب پاکبازت، نه به خاطر زیبایی نازکی خیالت یا تردی روح دلنوازت ، نه به خاطر طراوت آسمان چشمان ابریت ونه بخاطر ..... هستی و تو را می ستایم.

                                                                        عزیزم تولدت مبارک                                      بی تو هرگز، با تو همیشه 

       خیلی خیلی دوست دارم

نویسنده : pegah ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٥ شهریور ،۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ تقديم به عزيز ترينم.....دوستت دارم

چی صدا کنم تو رو
تو که از گل بهتری
کاشکی بد بودی عزیزم
میشد از یادم بری
کاشکی دل سنگ بودی
تا که دلتنگ نبودم
کاشکی بد بودی تا من
این همه یکرنگ نبودم

تو به عاشقانه خوندن منو عادت دادی
تو با خوبیات آخه منو خجالت دادی
چی بگم هرچی بگم از خوبیات کم گفتم
با تو از شادی و بی تو همش از غم گفتم
بگو چه فایده داره
که تو خوبیو ولی
من به سرزمین دلتنگی تو تبعیدم
تو چیکار کردی که من
از همه دنیا بریدم
تو چیکار کردی که من
از همه دنیا بریدم
چی صدا کنم تو رو
تو که از گل بهتری
کاشکی بد بودی عزیزم
میشد از یادم بری
چی صدا کنم تو رو
تو که از گل بهتری
کاشکی بد بودی عزیزم
میشد از یادم بری
چی صدا کنم تو رو
چی صدا کنم تو رو

تو به عاشقانه بودن منو عادت دادی
تو با خوبیات آخه منو خجالت دادی
چی بگم هرچی بگم از خوبیات کم گفتم
با تو از شادی و بی تو همش از غم گفتم
بگو چه فایده داره
که تو خوبیو ولی
من به سرزمین دلتنگی تو تبعیدم
تو چیکار کردی که من
از همه دنیا بریدم
تو چیکار کردی که من
از همه دنیا بریدم
چی صدا کنم تو رو
تو که از گل بهتری
کاشکی بد بودی عزیزم
میشد از یادم بری
کاشکی دل سنگ بودی
تا که دلتنگ نبودم
کاشکی بد بودی تا من
این همه یکرنگ نبودم
چی صدا کنم تو رو
تو که از گل بهتری
کاشکی بد بودی عزیزم
میشد از یادم بری
چی صدا کنم تو رو
تو که از گل بهتری
کاشکی بد بودی عزیزم
میشد از یادم بری
چی صدا کنم تو رو
چی صدا کنم تو رو

نویسنده : pegah ; ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

.
پول خوشبختي نمي‌آورد ، اما شکل دلپذيرتري از بدبختي را برايتان فراهم مي‌سازد.
مهربانی, نجیب ترین سلاح برای پیروزی است.

 پربارترین و بهترین خوشه های گندم به طرف زمین آویزان هستند

                            

بنگر عظمت در نگاهت باشد نه در آنچه که می نگری.
 
گل به دنبال آفتاب است حتی در روزهای ابری.
نویسنده : pegah ; ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

 راز عشق  در این است که در هر فرصتی کنار یکدیگر آرام بگیرید ،

با هم باشید ، و افکارتان را با یکدیگر در میان بگذارید . لازم نیست برای

سرگرم شدن حتما" از محرکات خارجی استفاده کنید . قرار بگذارید که

 بیشتر با هم تنها باشید ، تا بتوانید خودتان باشید  .

 راز عشق در ایجاد تنوع در زندگی است . نگذار که

روز مرگی ها مثل سیم های کوک نشده ی ساز ، نغمه

 ی زندگی عاشقانه تان را به نوایی غم انگیز تبدیل کند

   

  راز عشق در اين است كه طرف مقابلت را تحسين كني . هرگز با

فرض اين كه خودش اين چيزها را مي داند ، از تحسين كردن غافل

مشو . مشكلي پيش نخواهد آمد اگر بارها با خلوص نيت بگويي :

 دوستت دارم . گرچه احساسات بشري به قدمت نسل بشر است  

 ما كلمات همواره تازه و جوان خواهند ماند  

 

       

 راز عشق در این است که بیشتر با نگ       

اه حرف بزنی ، زیرا چشم ها

پنجره های روح هستند . اگر هنگام صحبت از نگاه استفاده کنی ، مثل

آن است که پنجره ها را با پرده های زیبا بیارایی و به خانه گرما و

   جذابیت ببخشی   

نویسنده : pegah ; ساعت ٧:۱٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ امرداد ،۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


← صفحه بعد